مورخ انگلیسی - تامس می : بر اثر بلعیدن غذای زیادی، خفه شد! ماجرا جوی بریتانیا - جان وینسون : وی در ۷۲ سالگی از اسب به زمین افتاد و میخی وارونه بر زمین افتاده بود، در سرش فرو رفت! جروم ناپلئون بناپارت ، آخرین بناپارت آمریکایی : در سنترال پارک نیویورک، پایش به زنجیر سگ زنش گرفت و افتاد و در اثر زخم های حاصله در گذشت !
انگلیسی - جورج دوک کلارنس : به دستور برادرش ریچارد سوم در خمره شراب خفه شد ! جیمز داگلاس ارل مورتون : بوسیله دستگاهی شبیه گیوتین که خودش آن را به اسکاتلندیان معرفی کرده بود، سر بریده شد ! ژنرال مکزیکی- رودولفونی یرو : اسبش در شن روان گرفتار شد و سنگینی طلاهایی که به همراه داشت باعث فرو رفتن به درون ماسه شد ! زئوکسیس ، نقاش یونان : به تصویری که از یک ساحره پیر کشیده بود آنقدر خندید که یکی از رگ هایش پاره شد و مرد !!!!!!!!!!!!!!!!! نویسنده فرانسوی - ژراردونرال : بند پیشبند، خودرا از تیر چراغ برق خیابان حلق آویز کرد ! با
فرانسیس بیکن :
براثر گرفتاری در یک سرمای ناگهانی گرفتار شد و درگذشت ! ، بارون انگلیسی : فالک فیتز وارن چهارم
داستان نویس انگلیسی : ، آرنولد بنت وی برای آنکه ثابت کند آب شهر پاریس از نظر بهداشتی کاملا سالم است، یک لیوان از آن را خورد و در اثر تیفوئید ناشی از آن در گذشت ! خودکامه سراکیوز : ، آگاتوکلس در اثر قورت دادن خلال دندان خفه شد! موسس آژانس کارآگاهی آمریکا : ، آلن پینکرتون هنگام نرمش صبحگاهی به زمین خورد و زبانش لای دندان ماند و زخم شد و در اثر قانقاریای ناشی از این زخم درگذشت! رقاص آمریکایی : آیزادورا دانکن، هنگامی که در اتومبیل بود، شال گردن بلندش به چرخ عقب اتومبیل گیر کرد و گردنش شکست و خفه شد! پادشاه مقدونی: اسکندر کبیر به دنبال دو روز عیاشی در اثر تب درگذشت!
پادشاه یونان : الکساندر یک میمون خانگی گازش گرفت و در اثر عفونت خون در گذشت! نمایشنامه نویس انگلیسی : تامس آت وی مرد فقیری بود و به دنبال روزها گرسنگی سرانجام یک گیته به دست آورد و با آن یک دست گوشت خرید و از شدت ولع همان لقمه دهان پرکن اول گلو گیرش شد و خفه اش کرد !
سلام ! من آوا هستم . اين وبلاگو ساختم تا يه خونه ي اينترنتي مشترك بين من و شما باشه.اميدوارم خوشتون بياد! اهل راهنمای ام زنگ هایم علافی ست جیب هایم خالی ست معلمی دارم من حسرتش یک نمره دوستانی همه از دم ناباب و خدایی که مرا کرده جواب اهل راهنمایی ام قبله ام امتحان است جانمازم نمره.مهرم آیینه خوب می فهمم سال آینده ی من بی کاریست من نمی دانم که چرا می گویند مرد تاجر خوب است و مهندس بدبخت و چرا وسط کلاس ما نیمکت نیست چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید باید از مدرسه ی ما ترسید باید از درس خواندن نالید و به مادر فهماند که آخه مادر جان من که نمی خواهم چه کنم؟!